مجموعه شعر های خودم و اونایی که خوشم میاد

کاربران گروه

مدیران گروه

شعر های بهار

گروه عمومی · 3 کاربر · 28 پست
بهار
بهار
شاعر میگه : لا تقسوا علی أنثی إلا فی عناقها… به زن سخت نگیرید مگر به هنگام در آغوش کشیدنش
بهار
بهار
شب وقتی زیبا است که بدانی یک نفر، یک جایی از این دنیا با تصویرسازی آغوش تو به خواب رفته است و چه زیباتر می‌شود وقتی که آن یک نفر همانی باشد که تو هم هرشب در خیال خودت در آغوشش می‌گیری
علی
علی
مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها که وصال هم بلای شب انتظار دارد
رضا
رضا
یاغیش یاغیر پنجره دن باخیرام هر داملادا سنی آنیرام بیر گون دؤنرسن دئیه هی باخیرام قاییت سئوگیلیم سن سیز چوخ داریخیرام Yağış yağır, pəncərədən baxıram Hər damlada səni qəlbdən anıram Bir gün dönərsən deyə hey baxıram Qayıt sevgilim sənsiz çox darıxıram
رضا
رضا
شاید عشق بتونه باعث گذر زمان بشه ولی قطعا گذر زمان نمیتونه باعث ایجاد عشق بشه.
رضا
رضا
عاشقان را گر چه در باطن جهانی دیگرست عشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست
رضا
رضا
دیده از اشک و دل از داغ و لب از آه پُر است ؛ عشق در هر گذری رنگ دگر می ریزد..
رضا
رضا
درسکوت دادگاه سرنوشت عشق برما حکم سنگینی نوشت گفته شد دل داده ها از هم جدا وای بر این حکم و این قانون زشت
رضا
رضا
دورم ز تو ای خسته خوبان چه نویسم؟ من مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم؟ ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم؟
رضا
رضا
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم با اشکتمام کوچه را تر کردم وقتی که شکست بغض تنهایی من وابستگی ام را به تو باور کردم
رضا
رضا
ترسم که تو هم یار وفادار نباشی عاشق کش و معشوق نگه دار نباشی من از غم تو هر روز دوصد بار بمیرم تو از دل من هیچ خبردار نباشی
رضا
رضا
زندگی سفر عشق است ارزش ما در این سفر به اندازه رنجی ست که می کشیم سلام ای همسفر! سفر زندگی در مسیر افسون مهری ست که بر دل می نشیند من و تو در کوچه های پیچ در پیچ سرنوشت با بیم و امید رویاناک در اندیشه …
بهار
بهار
یک موزه ی دزدان دریایی در سن آگوستین وجود دارد که نشان می دهد نه تنها یکی از دو پرچم معتبر و اصیل دزدان دریایی وجود قطعی دارند بلکه تنها صندوقچه ی گنج و ثروت شناخته شده، در واقع به یک دزد دریایی تعلق دارد.
بهار
بهار
این سنگ خدایان که تبر می شکنند روزی که بیایی از کمر می شکنند بردار تبر را و بزن ابراهیم! بت های بزرگ زودتر می شکنند
بهار
بهار
حالیا چشم دلم بر همه چیز، کند از روزن امید نگاه چه شکوهی ‌ست در این کلبهٔ تنگ!، چه فروغی ‌ست در این شام سیاه!
صفحات: 1 2

جامعه مجازی · طراحی وپشتیبانی توسط انصاری نیا آی ام ای آذری ها imiazariha

تصویر ثابت